تبلیغات
ندای آزادی(حرفهای ناگفته یه پسر بد) - حکمرانی با گوز :
Share |

جستجو

 

حکمرانی با گوز :

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391   03:13 ب.ظ


نوع مطلب : آزادی ،

حکمرانی با گوز :


در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمینی مسلط شد. او بدخواه و در عین حال زیرک بود و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه ترو زیرک تر. شاه به وزیر امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند.

وزیرتفکری کرد و طوماری بنوشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید، اعتقاد به دین جدید و سواد آموزی را غیرقانونی اعلام کرد و مالیاتها رابه سه برابر افزایش داد. شب زفاف، عروس از آنِ شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه، که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین "گوزیدن و چسیدن" هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشارآنان را به شورش وا خواهد داشت.وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندِ گوزیدن دقت نفرمودید!؟ این همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. آنها می گفتند: این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش درآورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد!؟

آنان که باسواد تر بودند دادِ سخن دادند که تازه خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی درآن نیست و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد؟ جوک های بسیاری ساختند درمورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده، یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده، یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.

نگهبانان حکومت در سراسرسرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بوی ناکِ روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور میانداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیرزمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و "گروپ گوز" راه می انداختند.

 بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خودشان دفاع کنند، و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.

چقدر این داستان آشناست!!!!!

در آخر این رو اضافه کنم که من نمیدونم نویسنده این داستان کیه و همینجا ازش اجازه میگیرم و معذرت میخوام که بی اجازه مطلب رو تو وبلاگم گذاشتم.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا