تبلیغات
ندای آزادی(حرفهای ناگفته یه پسر بد) - ازدواج اجباری
Share |

جستجو

 

ازدواج اجباری

پنجشنبه 3 تیر 1389   02:55 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

ازدواج اجباری

]چند روز پیش با یکی از دوستام صحبت میکردم.شاد نبود ،از صداش میشد فهمید که یک مشکلی داره،ذهنش مشغوله.ازش پرسیدم که چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ گفت : هیچی! گفتم پس چرا شاد نیستی؟ خلاصه بعد از کلی اصرار بهم گفت .گفت مشکل من مشکل ازدواجه. خندیدم و گفتم تو دعا کن شوهر گیر بیاد .گفت که نمی خوام ازدواج کنم.شوهر نمی خوام.یکی اومده خواستگاری و خانوادم پیله کردن که قبول کنم.گفتم چرا ناز میکنی؟ این روزها شوهر گیر نمیاد. این حرف رو بهش زدم، اما توی دلم ناراحت شدم.قرن بیست و یکم هستیم و دیگه از این حرفها گذشته که بابام گفت به این شوهر کن و منم مجبور شدم.

نمیدونم شاید اون خانواده یک چیزی میدونن.مسلما خیر و صلاح بچشون رو میخوان ، اما اگه بچشون خوشحال نباشه دیگه اون زندگی ارزش نداره.

یادمه مادربزرگم تعریف میکرد که وقتی پدربزرگم رفته بود خواستگاری اون رو اصلا ندیده و همسایه که پدربزرگم رو دیده بوده واسش تعریف میکنه که پسره این شکلی بود.اون زمان فرق میکرد.اما حالا دیگه اونطوری نیست.حالا دیگه طوری شده که دخترها میرن خواستگاری.یک نفر میگفت که دوست نداره انتخابش کنن،دوست داره که انتخاب کنه.خیلی هارو میشناسم که اینطوری فکر میکنن.اما خیلی ها رو هم میشناسم که منتظر هستن یکی بیاد و اصلا هم مهم نیست که کی!بگذریم داریم از بحث منحرف میشیم. امیدوارم که هیچ وقت نبینم که کسی از روی اجبار ازدواج کرده.

الهی آمین.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا