تبلیغات
ندای آزادی(حرفهای ناگفته یه پسر بد)
Share |

جستجو

 

شب یلدا

چهارشنبه 30 آذر 1390   03:55 ب.ظ

چه زود گذشت.پارسال همین موقع ها بود که رفتم سربازی.یک سال از عمرم گذشت.یعنی در واقع عمر هممون.

اگه بخوام بشمارم به یه عدد دو رقمی میرسم از کسایی که میشناختم و امسال دیگه زنده نیستن.نمی خوام این اس ام اس تکراری رو اینجا تکرار کنم و بگم یلدا یعنی یادمان باشد که .....

می خوام فقط بگم  که ببخشید،همه ی کسایی که در حقتون بدی کردن رو ببخشید.می دونم بعضی وقتها خیلی سخته.اما میشه.

یلداتون مبارک



نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

شعری که زندگی ست

جمعه 11 شهریور 1390   05:38 ب.ظ


شعری که زندگی ست


ده سال بعد از حال این روزام
با کافه های بی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال ِ رفتی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو توی آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم می شه و تنهام
با حوصله ،قرمز،سفید ، آبی
رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده
از ریمل ِ با گریه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین
توُ بستر ِ بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم
با بوسه های تلخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی

یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی ِ یه کافه
بارون دلم می خواد ،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

فیتیله

شنبه 15 مرداد 1390   09:21 ق.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

  دیروز داشتم برنامه فیتیله شبکه دو رو نگاه میکردم که یک چیز جالب نشون داد.نامه دختر بچه ای که به فیتیله نوشته بود و خواسته بود که تو تولدش شرکت کنن.نشون داد که بچه های فیتیله با کلی هدیه رفتن به خونه دختر کوچولو تو یکی از روستاهای اردبیل و واسش تولد گرفتن.دختری که پدر هم نداشت.کلی حال کردم و تصمیم گرفتم منم به سهم خودم از بچه های فیتیله تشکر کنم.کار تون محشره.تا حالا دوستون داشتم.حالا عاشقتون شدم.یادتون باشه من بچه نیستم که برنامه شما رو نگاه می کنم.الان بیست و شش سالمه.دمتون گرم.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

ناصر حجازی

سه شنبه 3 خرداد 1390   10:11 ق.ظ


نوع مطلب : خبر ،

هیچی نمیتونم بگم.خدایش رحمت کند.

 

منم به سهم خودم به خانواده ناصر خان و همه مردم ایران تسلیت میگم.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

صبر

شنبه 17 اردیبهشت 1390   07:36 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

صبر...!!!!
یک فریب بزرگ است.
سالهاست با غوره ها کلنجار میروم،حلوا نمیشوند...!!!


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

نوروزتان پیروز

جمعه 5 فروردین 1390   12:59 ق.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

سلام .

       امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و به تمام آرزوهاتون برسید.از ته دلم آرزو میکنم و امیدوارم که امسال سال سرنوشت باشه.

    

سرنوشت : برداشت آزاد .


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

برداشت آزاد

یکشنبه 15 اسفند 1389   02:34 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،آزادی ،

اون یک کشور...

تو این مدت که نبودم خیلی خبرها شد،مردم مصر انقلاب کردن،اردن همینطور،بحرین شلوغ شده.بطور کل خاورمیانه ریخته بهم.من سواد اینکه بخوام در مورد این مسایل صحبت کنم رو ندارم ،اما میدونم که فقط یک کشور دیگه مونده که باید آزاد بشه.

خدایا طعم آزادی رو به مردم اون یک کشور هم بچشون.

الهی آمین.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

پادگان شهدای جوادنیا

چهارشنبه 27 بهمن 1389   06:10 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

                                         مرکز آموزش شهدای جوادنیا

 

هتل جوادنیا ، هتل ، هتل ، هتل  ،از وقتی وارد پادگان میشی هر کس بهت میرسه میگه خوش به حالت اینجا هتله. اما مسافرخونه هم نیست ، چه برسه به هتل.یک جوری میگفتن هتل که ما دنبال ستاره هاش میگشتیم.حتماً حالا خیلیها اعتراض میکنن که ای بابا دیگه اینقدر هم بد نیست.آره به عنوان مثال غذای پادگان به دانشگاه آزاد شباهت زیادی داره خیلی هم بد نیست.بجز در بعضی موارد.اما اگه شنیده بودیم تو آموزشی حداکثر دوبار بهت پست میخوره ، خود من به شخصه شش بار پست دادم.از بهداری مرکز هم شکایت دارم.افتضاحه.کل پادگان سرما خورده بود، به همه استامینوفن + آدلت کولد +آنتی هیستامین +شربت دیفن هیدرامین و اگه میگفتی خلت دارم یه شربت گایال میدادن.یکبار مریض شدم و حالم خیلی بد بود، آمبولانس اومد دنبالم و بردنم بهداری.وقتی رسیدم بهداری دکتر گفت تو اورژانسی بودی !؟ تو که حالت بد نیست و جالب اینه که همون داروهای بالا رو نوشت و بعدشم بهم گفتن که وژدان داشته باش وآمبولانس مال بیمار قلبیه و دیگه آمبولانس در کار نیست و باید پیاده بری تا بالا.بچه هایی که جوادنیا رو تجربه کردن میدونن که از بهداری تا گردان یک چقدر راه هست ، تازه برف هم میومد.اما چیزی که میخوام بگم این نیست.یک سربازی تو بهداری بود که خورده بود زمین و دستش شکسته بود.میگفت که ساعت شش صبح دستش شکسته و اون موقع کی بود؟ ساعت سه بعد از ظهر و بهش میگفتن که چهارونیم میفرستیمت با آمبولانس قزوین.ای بابا از شش صبح تا چهار بعد از ظهر که پدر این یارو در اومده !!! دم در که میخوای وارد پادگان بشی حتی تو شرتتم میگردن که مبادا چیزهای ممنوعه داشته باشی(موبایل و سیگار و امثالهم :-)   ) جالب اینه که حتی کیکی که سر بسته باشه هم باز میکنن که مبادا توش سیگار باشه.اما وقتی میای تو پادگان میبینی مثل نقل و نبات سیگار ریخته و همه هر جا که بتونن میکشن.من نمی دونم این سیگارها از کجا میاد داخل ! و جالب اینه که بدونید یک پاکت بهمن که بیرون 500 تومان قیمت داره ،داخل پادگان 5000 خرید و فروش میشد. در کل بگم که این بگیر و ببندها همش فیلمه و فرمالیته.هر هفته منت مرخصی رو سر شما میزارن.اگه بچه تهران هستید یا همون دور و اطراف حالش رو ببرید و نوش جان.اما اگه بچه شهرستان هستی خیلی سخت نگیر چون همه میرن و تو میمونی تو پادگان.دو هفته اول افتضاحه و خیلی سخت و به کندی میگذره.اما بیخیال میگذره .از بعد اون دوهفته اول دیگه همش کلاسه.اگه گردان دانشجویی باشی یکم این مسیر گردان تا کلاسهای دانش پایه اذییتتون میکنه،اما اگه گردانهای پایین هستی که خیلی خیالی نیست ،راهتون نزدیکه.اوه اوه ببین چه چیز مهمی از قلم افتاد و من نگفتم.ورزش صبحگاهی به همراه جناب سرهنگ عبدی.اگه هوا سرد باشه بد به حالتون،روزهای اول که میری دو صبحگاهی پدرت درمیاد.خود جناب سرهنگ که قربونش برم اسمش اینه که با ما ورزش میکنه،اما عملن دو دور دور پرچم قدم میزنه و سرباز بیچاره باید ده دور یا بیشتر  دور کل میدان صبحگاه بدوه.تازه بعدشم که عرق کردی باید بیای وایسی نرمش و اگه مثل دوره ما هوا سرد باشه سرما می خوری.بوی گند عرقش به جهنم.اما نگران نباشید راه پیچ ورزش صبحگاهی و اینکه همش راه بری رو یاد میگیری.چهارشنبه ها هم باید رژه بری تا جناب سرهنگ سان ببینه که البته نگران خیلی خوب و این حرفها یا حرف هایی که میزنن نباشید ، همش فرمالیتس.آهان ،یک چیز دیگه هم آنکادر تخته .خوب خودتون رعایت کنید.خوبه که تختتون مرتب باشه.اما باز هم نگران آنکادر و این حرفها نباشید.شاید کلاً دوبار بیان بگن آنکادرها درست باشه جناب سرهنگ می خواد بیاد بازدید که اونم تشریفاتیه.پس بیخیال.خیلی چیزهای دیگه هست که میشه در موردش حرف زد.مثل اردوگاه و میدان تیر و رزم شبانه ومیدان موانع و امتحانات پایان دوره اما بهتره که بقیش رو خودتون تجربه کنید و حداقل یکم هیجان داشته باشید.همینقدر بگم که خیلی نگران حرفهایی که در مورد این چند مورد آخر هم میگن نباشید.ناراحت نباش.خدمته دیگه.اسمش روشه، اجباری.با اینکه آموزشی تو هتل جوادنیا خیلی بهم سخت گذشت اما نفهمیدم کی به آخر آموزش رسیدم.روز آخر کمتر کسی بود که خوشحال از پادگان بره بیرون.

آموزشی هم تمام شد.

نصیحت : سعی کنید نظرتون رو در مورد همه چیز واسه خودتون نگه دارید.به قول معروف : دیوار موش داره ، موش هم گوش داره.

                                    


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

سربازی

چهارشنبه 1 دی 1389   06:51 ب.ظ


نوع مطلب : خبر ،

سربازی

 

سربازی

سربازی در لغت به معنای باختن سر، جانفشانی کردن، تا پای جان در رزم ایستادن و جان باختن است.[۱] اما در اصطلاح امروزین خدمت دائمی یا موقت در نیروهای مسلح کشورها را سربازی می‌گویند.

برخی از کشورها مردانی را که به سن خاصی (مثلاً ۱۸ سال) می‌رسند به خدمت وظیفه سربازی اعزام می‌کنند و در برخی دیگر از کشورها (مانند کوبا و اسرائیل) این اجبار برای زنان نیز وجود دارد. با این‌حال برخی از افرادی که از نظر سنی مشمول این خدمت می‌شوند به دلایل گوناگون (همچون نارسایی‌های فیزیکی یا روانی یا اعتقادات مذهبی) از خدمت معاف می‌شوند.

در برخی دیگر از کشورها خدمت سربازی اجباری نیست و جوانان می‌توانند به صورت داوطلبانه به استخدام ارتش حرفه‌ای کشورشان در آیند. فراخوان خدمت وظیفه عمومی در شرایط عادی غالباً در این کشورها وجود ندارد ولی حاکمان این کشورها احتمال این فراخوان در شرایط اضطراری را به هیچ وجه رد نمی‌کنند.

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

همهٔ نوشته‌ها تحت مجوز Creative Commons Attribution/Share-Alike در دسترس است؛ برای جزئیات بیشتر شرایط استفاده را بخوانید.

منم رفتم سربازی.سربازی ، واژه ای که با اینکه خیلی میشنویم اما بازهم واسه ما پسرها غریبه.دوسال بیگاری.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

شب یلدا

سه شنبه 30 آذر 1389   10:50 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به هنگام غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در ۱ دی (نخستین روز زمستان) اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن می‌گیرند.

این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

یلداتون مبارک.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

تجاوز

دوشنبه 22 آذر 1389   11:34 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

         تجاوز

                                   

با صدای دختری از خواب بیدار شدم که صداش از رادیو فردا پخش میشد.داشت در مورد مشکلی صحبت می کرد که خیلی آزارش داده بود و الان داشت تلاش می کرد به دختر دیگه ای که این مشکل رو داشت کمک کنه.میگفت : خیلی سخته که تو خونه باشی و طرف هم تو خونه باشه.الکی لبخند بزنی و هیچی نگی.باید گفت.الان من دیگه راحتم.می تونم جایی که اون هست نرم و دلیل محکمی هم دارم.من خیلی فکر کردم که چی میتونه شده باشه.متوجه نشدم.اونم خیلی سر بسته حرف میزد.تا اینکه صحبتهای اون خانم تمام شد و با یک روانشناس صحبت کردن.که اون روانشناس من رو متوجه موضوع کرد.تجاوز به دختر توسط پدر یا برادر اون دختر.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای . اینا روانین . میگفت اول اینکه نباید سکوت کرد.باید گفت.که متجاوز رو ببرن دکتر یا یک فکری بکنن.و به دختر ها هم گفت سعی کنن که تو خونه تنها نمونن با یارو و کلی راه کارهای دیگه.مثلاً اینکه یک دختره 12 ساله یا همین حدود بیدار میشه میبینه که پدرش داره تنشو میخوره و یکی از کارهای پیشگیریش این بوده که کرم ضد پشه به تنش میمالیده که پدرش نتونه این  کار رو تکرار کنه و بماند که این کارش باعث شده که کتک بخوره و تیغ روی صورتش کشیده بشه.

چشمام در اومد.کوچیکتر که بودم از یکی از دوستام شنیده بودم  یه همچین جریانی رو.اما اون موقع خیلی باور نکردم.به نظر من همچین آدمها روانین و باید بستری بشن تو یک بیمارستان روانی. میگفتن چند روز پیش هم پدری دختر چهارده سالش رو آورده به یکی از بیمارستانهای تهران واسه سقط جنین و می گفته که کار برادرشه.

الان مغزم هنگه.دیگه نمیدونم چی بنویسم.این فاجعس.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

روز دانشجو

سه شنبه 16 آذر 1389   11:35 ق.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

روز دانشجو

چی باید بگم.روز دانشجو به  همه دانشجوها مبارک. به امید آزادی .


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

چرا نه؟

سه شنبه 25 آبان 1389   07:23 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

فکرم دائم مشغول بود.خراب کرده بودم.دیگه به این سادگی ها راه نمیداد.فکر کنم یکم عجله کردم.به قول معروف و شاعر و استاد : مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش.که من تحمل نکردم. همش میگه نه.نمی دونم باید چیکار کنم.هیشکی مثل من فکر نمیکنه.من به اون حق میدم که بگه نه.آخه اینجا همه چپکی فکر میکنن.اما از این ناراحت شدم که حتی یک فرصت هم به من نداد.شاید اونی نبود که اون فکر میکرد.همش میگه که وقت نداره.واسه این چیزها وقت نداره.نمیدونم ! شاید هم داره ناز می کنه.

این رو قبلاً هم گفته بودم که من متنفرم از اینکه واسه دوستی نقشه بکشم و با برنامه جلو برم.دوستی باید خیلی اتفاقی پیش بیاد.دوستی نیاز به پیشنهاد نداره.یادم نمیاد که به هیچ کدام از دوستام تا حالا پیشنهاد دوستی داده باشم.این رو به خودشم گفتم.

بدی قضیه اینه که حاضر نیست حتی یک قدم برداره.با تمام پیشنهاد های من مخالفت کرد.همش میگه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه.

یک فرصت کوچولو به من بده و بعدش بگو نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

آینه

چهارشنبه 19 آبان 1389   11:44 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

رو می کنم به آینه، رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

رو می کنم به آینه، من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم!!؟

من و ما کم شده ایم، خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاکِ ناپاک ،خالی از معنای آدم شده ایم

دنیا همون بوده و هست ،حقارت از ما و منه
وگرنه پیشِ کائنات  زمین مثل یه ارزنه

زمین بزرگ و باز نیست ،دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم ،راهِ رهایی باز نیست


من و ما کم شده ایم ،خسته از هم شده ایم...
بنده ی خاک، خاکِ نا پاک ،خالی از معنای آدم شده ایم

دنیا کوچک تر از اونه که ما تصور می کنیم
فقط با یک عکس بزرگ ،چشمامونو پُر می کنیم

به روز ما چی اومده ،من و تو خیلی کم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم


من و ما کم شده ایم ،خسته از هم شده ایم
بنده ی  خاک، خاکِ ناپاک ،خالی از معنای آدم شده ایم


رو می کنم به آینه،رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

رو می کنم به آینه ،من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم!!؟

رو می کنم به آینه...


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا

تبریک

سه شنبه 18 آبان 1389   10:20 ق.ظ

تبریک به ابی نوذر پور به خاطر قبولی در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه مشهد.آرزوی موفقیت و سربلندی.


نوشته شده توسط : حسین رحمتی نیا